ازدواج بدون علاقه.......

22

دوازده سال پیش با اصرار بیش از حد پدر و مادرش بایکی از فامیل ها که در شهر زندگی میکرد ازدواج کرد او کس دیگری را دوست داشت. حاصل ان ازدواج پسری بود بامزه و شیرین .اما چون زن به زندگیش دلبسته نبود دائم با شوهرش بحث و جدل داشت .سر ناسازگاری داشت. دائم زخم زبان میزد که مردهای فامیل برای زنشان فلان کار و بهمان کار میکنند و تو عرزه نداری که انها را برای من تهیه کنی ..دائم زخم زبان دائم سرکوفت و دائم ... اودوستی در شهر داشت که او را هنمایی میکرد .زن کم کم از اینکه در شهر زندگی میکر...د احساس خوبی داشت.به خودش میرسید وسر و گوشش میجنبید.مرد دیگر خسته شده بود و تاب همچین زندگی نداشت چند بار اقدام به طلاق کرد اما زن بعد از جار و جنجالی که پای خانواده اش را وسط میکشی به زندگی قبلی اش بر میگشت و دوباره همان اش و همان کاسه....
زن دوست نداشت با ان اب و رنگی که شهر داشت انجا را ترک کند.هر چه شوهر به او میگفت که بیا این هم مهریه بیا از هم جدا شویم زن زیر بار نمیرفت. به قولی نه زن زندگی میشد که با شوهرش بسازد نه جدا میشد که تکلیفش معلوم شود .تا اینکه تصمیمی گرفت که باعث بهت همگان شد ....
او تصمیم گرفت بار دار شود تا از این طریق و به بهانه ی حامله شدن و بچه دار شدن در شهر بماند. زندگی بدون عشق را به کودکی که هنوز به دنیا نیامده بود هدیه میداد.حالا هم شوهر منتظر به دنیا امدن بچه است تا بتواند از همسرش جدا شود. شوهر به زن گفته بود که این بچه را نمیخواهد اما زن از سر لجبازی بچه را نگه داشت.این سر نوشت شوم گریبان کودک بیگناه دیگری را هم گرفت ...
پایان این داستان غم انگیز با شما..به نظر شما پایان این داستان چه خواهد شد باور کنید خودم هم نمیدونم ..این یک داستان کاملا واقعی است و بچه ی نگون بخت تا سه ماه دیگردنیا میاید...

پست های اخیر از بهروز محسنی :
 عوارض الکل
بهروز محسنی 1395.05.11
 خندبدن
بهروز محسنی 1395.05.08
رنگ خود را انتخاب کنید
تنظیمات قالب