پیرمردی، حدودا 80 ساله که امروز در بخش ریه بستری شده است، شکایت اصلی، تنگی نفس ناگهانی بوده و با توجه به عمل ارتوپدی چند روز قبل، تشخیص اولیه، آمبولی ریه است. در هنگام بستری در بخش، دچار دردی تیپیک با ماهیت ACS در قفسه صدری میشود که نوار قلب و آنزیمها نیز گفتههای ما را تایید میکنند.
رزیدنت قلب، اعتقاد عجیب و راسخی دارد که ایشان ابتدا آمبولی ریه داشته و سپس MI بر آن سوار شده است و برای همین باید به ICU منتقل شود، ولی رزیدنت داخلی در مورد ترتیب وقوع حوادث، نظری برعکس وارد ...و لذا CCU را مکانی مناسب برای بیمار میداند و خدا را شکر که هیچکدام از این دو بخش مراقبت ویژه، طبق روال معمول، تخت خالی ندارند و این همه بحث و جدل علمی، ره به جایی نمیبرد.
بعد از انجام وظایف مهم اینترنی مانند بردن برگه مشاوره تا شعاع ده کیلومتری از مبدأ و گرفتن علایم حیاتی از بیماران، برای اطمینان از زنده ماندن آنها، چند دقیقهای در ایستگاه پرستاری مشغول استراحت میشوم. آقایی جوان متمایل به میانسال، اشارهای به من میکند.
- آقای دکتر! میتونم چند دقیقه وقتتون را بگیرم؟
- خواهش میکنم! بفرمایید!
- راجع به آقای .......، تخت ..... میخواستم باهاتون صحبت کنم. میتونم بپرسم کی مرخص میشوند؟
- وضعیتشون را که خودتون میبینید. بعید میدونم به این زودیها بتونید ببریدشون.
- نه دکتر جان! فکر کنم بد توضیح دادم! منظورم از مرخص شدن (مکثی میکند و به زمین نگاه میکند) دارفانی را ترک کردند! وگر نه خودم هم متوجه هستم که با این وضعیت، امید چندانی نیست.
یک جورایی بهش خیره میشم، جوری که دو تا مردمک چشم در یک مسیر صاف با دو تا مردمک چشماش تلاقی پیدا کند.
- میتونم بپرسم نسبتتون با ایشون چیه؟
- پسرش هستم. دکتر! دارم بهت میگم! خودتو اذیت نکن. بذار بره، این جوری هم ما راحتتریم، هم شما، اصلا نمیشه مثل خارج از این برگههای رضایت مرگ پر کنیم؟
- اولا که من اذیت نیستم، شما را نمیدونم. دوما که اون به قول خودت، برگههای مرگ را در خارج، شما پرنمیکنید، بیمار پرمیکند. سوما که ما تو ایران از این کارها نمیکنیم. چهارم هم اینکه اگر میخواستی این کارو بکنی، چرا اصلا آوردینش بیمارستان؟!
- ای بابا! دکتر! اگه تو خونه بود، جواب مادر و خواهرام و فامیل را کی میداد؟ شما؟!
متاسفانه باید اعتراف کنم که این لباس سفید در خیلی از اوقات بر تن من سنگینی میکند و مطابق با آخرین آموزشها، باید مثل لباسم، سنگین و متشخص باشم وگرنه خیلی دوست داشتم با یک ضربه مانند محمدعلی کلی، آنچنان آمبولی و سکته مغزی و قلبی بهش تحمیل کنم تا اندکی درک کند که آن پدر در سن 80 سالگی، چه میکشد!