طب بوک طب بوک
عضویت

خاطرات روزای اول من در بخش(بخش قلب)

یکی از روزهای   اول انترنی است،از بخش زنگ می‌زنند(خانم برومند) و می‌گویند باید برای یک مریض ای.بی.جی بگیری...می‌گویم:من بلد نیستم،تا حالا نگرفتم...می‌گوید:...

۱۳۹۲/۱۰/۲۴ 312 بازدید

هنوز امتیازی ثبت نشده

به این مقاله امتیاز دهید

بدون عضویت هم می‌توانید امتیاز دهید

خاطرات روزای اول من در بخش(بخش قلب)

یکی از روزهای   اول انترنی است،از بخش زنگ می‌زنند(خانم برومند) و می‌گویند باید برای یک مریض ای.بی.جی بگیری...می‌گویم:من بلد نیستم،تا حالا نگرفتم...می‌گوید:به من ربطی ندارد...گوشی را قطع می‌کنم و به یکی از انترنهای قدیمی‌تر می‌گویم:چطوری باید ای.بی.جی بگیرم؟...برایم روی دستش توضیح می‌دهد و با هزار استرس به بخش می‌روم...سرنگ هپارینه را می‌گیرم و با اعتماد به نفس،جلوی چشمان پرستاری که منتظر شکست من است!! به سوی مریض می‌روم...جالب بود،فقط آن روز بود که در اولین سعی موفق شدم و سرنگ پر از خون را به پرستار می‌دهم...می‌گوید:مطمئنی که شریانی هست؟...می‌گویم:می‌توانی امتحان کنی...و یادتون باشه محیط کارتون هیچ وقت الکی نخندین و هیچ موقع بیخودی هم صحبت نکنید چون بعضیا مراقبا که شما یه سوتی بدهید و خبرسوتی خودتونو بالای تخت داخل اتاق استراحت پیدا کنید ... Smile

مقالات مرتبط