طب بوک طب بوک
عضویت

داستان

دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا...

۱۳۹۳/۰۶/۱۱ 369 بازدید

هنوز امتیازی ثبت نشده

به این مقاله امتیاز دهید

بدون عضویت هم می‌توانید امتیاز دهید

دهقان پیر، با ناله می‌گفت: ارباب! آخر درد من یکی دو تا نیست


با وجود این همه بدبختی، نمی‌دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده


و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟! دخترم همه چیز را دو تا می‌بیند.


ارباب پرخاش کرد و گفت: بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می‌کنی!


مگر کور هستی، نمی‌بینی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!



دهقان گفت: چرا ارباب می‌بینم … اما … چیزی که هست،


دختر شما همه‌ی این خوشبختی‌ها را «دوتا» می‌بیند



… ولی دختر من، این همه بدبختی را … !
برچسب‌ها: خوشبختی

مقالات مرتبط